0

باز شب شد ، منـ از خواب بیدار شدم ! همه خفته اند ! شب روزِ منـ است ! منـ بیدار شده ام ! جای صبحانه یکی دوتا قرص می خورم ! یک نخ سیگار میکشم ! و آب پشت آب ! باز روزمرگی هایم را با فیضـ بوکم چک میکنم ، دیگر فیضی در کار نیست ! دوستان قدیمی و آشنایی را می بینم در این فیـضـ بوک لعنتی که یک زمانی تمام زندگی ام بودند ، یک زمانی تمام وقت و زندگی ام را گرفته بودند و رفاقت را فریاد میزدند ولی خود را ، رفاقت را ، صداقت و شرافت را همه و همه را به دنیای امروز به تفریح ها کاذب امروزی فروختند !
نمی توانم دیگر نمی توانم بمانم ! نه در این فیض بوک نه در این شهر !
منـ مدت هاست به دنبال اینـ جمعه لعنتی هستم ! جمعه ای که در راه است !
ندا آمده بر منـ که این جمعه یک درخت جلوی خانه دل منـ کاشته خواهد شد ، یک درخت که زود جواب می دهد دلتنگی ها و غریبی های منـ میان آشنایانم را !
منـ این جمعه می روم ! شاید بروم که دیگر بر نگردم !
رفتنم از روی اجبار است ، آنان که مرا می شناسند خوب میدانند منـ اهل جا به جایی ، اشیاء و جسم ها و حتی مکان جدید نیستم ! منـ همینجا را دوست دارم این اتاق تاریک را ، این حیاط پر از درخت را !
منـ اینجا را دوست دارم ، ولی ترک میکنم ! ترک منـ از روی اجبار است ! ترک منـ از بیشـ از حد دیدن این سایه سیاه و لعنتی است که در جا به جای این شهر خاطره های تلخ به یادگار گذاشته است ! ای کاش این سایه اندکی قدرت داشت ، اندکی قدرت خود ویرانی تا اینقدر زجر نمی کشید میان این انسان ها !
می ترسم از روزی که روحم همانند سایه ام شود ! روزی که دیگر روشنی های روحم را احساس نکنم ! روزی که دیگر منـ از جنسـ بسیاری از این مردم شوم ! روزی که دیگر منـ ، منـ نباشم ! “نوشته شده توسط آقای آخر در دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰ – Mar 12 2012 ” “کاریکاتور : مانا نیستانی ”
#مهاجرت#مهاجر#عشق#دوست#عاشقانه#آقای_آخر#تنهایی#تنها

Samson last

نویسنده Samson last

#blogger #programmer #web_developer

نوشته های بیشتر از Samson last

نظرتان را بگویید