خدا را در روز دیدم ! – آقای آخر – Mr last

روز بود ، خدا را دیدم !صدایشم کردم !نگاهم کرد !گریه کردم !لبخندی زد و گفت صدایم کردی ولی از روی تنهایی و بی کسی !زجه زدم و گفتم دار و ندارم را بگیر ولی آزادم کن از این زندگی !قلب و احساسم را بوسید و گفت آرام باش و مرا احساس کن من مانند… ادامه خواندن خدا را در روز دیدم ! – آقای آخر – Mr last

شاید بیشتر از این شکاک شوم – آقای آخر – Mr last

خوب و بد روز ها خارج از تشخیص شده است !سیگار ، خدا ، موسیقی تنها دوستان من !نیمه شب است، پرندگان بسیاری می خوانند !نمی دانم این صدای موسیقی گوش نواز پرندگان ، صحبت آنهاست یا ناله آنها یا خوشی آنها !نمی دانم واقعا !شکاک شده ام به خدا !احساس می کنم خدا این… ادامه خواندن شاید بیشتر از این شکاک شوم – آقای آخر – Mr last

احساس میکنم پایانی نیست ! – آقای آخر – Mr last

خسته ام !خسته تر از یک کارگر ساده !احساس می کنم پایانی نیست !اندیشه ام می گوید پایان آنجاست که دیگر محبت و عشقی در من نباشد !قطره ای محبت از نا کجا می آید و من مهتاب خدا را می بینم !شاید در این مهتاب خدای هیچ را ببینم !شاید دیدن خدا پایان من… ادامه خواندن احساس میکنم پایانی نیست ! – آقای آخر – Mr last

خسته از تاریکی

آسمان همه جا یک رنگ است ، زمانی تمام درهای اطرافت را به اختیار ببندی ، خسته از بستن درها ، خسته از تاریکی ، خسته از زندگی بی اختیار . خدای هیچ من تمام درها را باز می کند و نمی دانم من به خاطر بیماری فکر یا روح آنها را می بندم و‌گاه… ادامه خواندن خسته از تاریکی

از بیرون صدای جغد میاد !

از بیرون صدای جغد میاد !از رو بی سوادی یا خودخواهی فکر می کنی صدای گرگِ .دردناک تر از خودخواهی ، ساختن سواد برای یه بی سوادِ تنبله !از احساس و ارتباط دوری می کنی چون خسته شدی از ترد شدن و ترد کردن !خو می کنی به خود را در خود دیدن و لمس… ادامه خواندن از بیرون صدای جغد میاد !

ای تنهایی تو کی تمام می شوی ! – آقای آخر – Mr last

ای تنهایی تو کی تمام می شوی !تو را نه عشق ، نه دوست ، نه خانواده ، نه هوس ، نه خوشی ، نه درد از من جدا نکرد !احساس می کنم هزاران سال است که زندگی می کنم با خودی که هر ثانیه با آن غریب تر و سردرگم ترم .من عادت کرده… ادامه خواندن ای تنهایی تو کی تمام می شوی ! – آقای آخر – Mr last

بسوز ای افکار من

بسوز ای افکار من ، بسوز خسته ام از عقایدت ، خسته ام از علایقت ، خسته از حقایقت اینها را کی به تو نشان داده تو کیستی ، تو چرا چنین بیمار گونه در زندگی من پرواز میکنی من تو را نمی بینم ، هیچ چیز هم به حرکت در نمی آید ولی تو… ادامه خواندن بسوز ای افکار من

آدم تنها که شد دست خودش نیست

تنهاییه دیگه آدم تنها که شد دست خودش نیست یا باید عاقل باشه ، کتاب بخونه ، فیلم نگاه کنه و زندگی کنه یا هم مثله ما همیشه نادم باشه مشروب بخوره ، نعشه کنه و با صدای بلند زار زار گریه کنه ! آخرسَرَم ،یه روز به خودت که میای میبینی توی تنهایی هات… ادامه خواندن آدم تنها که شد دست خودش نیست

و من همان انسان دیروز

امروز هم می گذردفردا هم می گذردپس فردا هم می گذردو من همان انسان دیروزو این صفحه آبی همان صفحه آبی می ماندچه دنیای بی تغیریچه زندگی بی رنگیچه چای بی طعمی

بی هدف – آقای آخر – Mr last

تنها و بی هدف ، سرگردان قدم میزنی ، سیگار میکشی ، خود را ، اطرافیانت را همه و همه را زجر می دهی ، تکلیفت با خودت مشخصـ نیست ، نمی دانی باید به کجا بروی و چرا باید بمانی !هر شب در یک خانه ، یا در اوج شلوغی با خنده ها و… ادامه خواندن بی هدف – آقای آخر – Mr last

حتی خودتم خودتو دیگه نمی شناسی

همه چیز یه رنگ دیگه میشه زمانی که جای کشیدن نفسـ سیگار بکشی و جای خوردن غذا قرص بخوری 😐همه چیز حتی خودتم خودتو دیگه نمی شناسی

این پاییز که اصلا «پاییز» نیست ! – آقای آخر – Mr last

این پاییز که اصلا «پاییز» نیست ! این پاییز که اصلا «پاییز» نیست !.نه کارینه بارینه عشقینه حالیدرخت ها ،درخت ها را بریده اند و به نا کجا آباد برده اند ، برگی نیست برای رومانتیک بودنهوا پر از دود و آلودگیمردمان بی صفا و صمیمیتپولی نیستاعتمادی نیستهیچ چیز نیستفقط باید یک لیوان چای گرم… ادامه خواندن این پاییز که اصلا «پاییز» نیست ! – آقای آخر – Mr last

زندگی سگی

زندگی سگی میشه پر کابوسنه روزا می تونی زندگی بکنینه شبا می تونی بخوابی

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در شب نویسی ها

یک جسم اضافه بر روی زمین

آدمی که تو زندگی نه چیز جدیدی یاد بگیره نه پیشرفت کنه یک انسان کاملا مرده و یک جسم اضافه بر روی زمینه !

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در شب نویسی ها

بلا تکلیفی پر از توهم

یه زمانی تو زندگیت ” امید ” داریتو زندگیشخصیتکاریتاجتماعیهمشـ موفقی !همشـ حتی خودتم باورت نمیشهچون تمام فکر و ذکرت میشه رسیدن به امیدتولی یه روزی هست همون امیدت تو رو نابود میکنهاطرافیانت یکی یکی تنهات میزارنخانوادت دیگه مثله قدیم باهات رفتار نمی کنندوووو هیچی نداری و سالها همونجایی که بودی می مونیو در یک بلا… ادامه خواندن بلا تکلیفی پر از توهم

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در شب نویسی ها

ایران مسموم

فضای خاکم را آنقدر مسموم کرده اند که دیگر انسان زنده روحی نمی بینم در آن . . .همه یا بیماران عصبی هستند یا روحی !

هفت صبح به وقت اینجا

هفت صبح به وقت اینجاآه مى کشم چارى اى ندارمحتى نمى توانم با خودم هم زندگى کنماحساس مى کنم یک بیمار روانى تمام عیار شده امنه خواب دارم نه بیداریچشمانم ، صدایم ، فکرم !همه چیز را از خودم میگیرمدر فکر خواب در تابوتم ، ولى جرئت اتش را ندارم !از یادم نمی رود کارهایی… ادامه خواندن هفت صبح به وقت اینجا