انسان پیر ، مُرد و خدا باز نیامد …

زجر تمامی ندارد،
درد تمامی ندارد،
مرگ تمامی ندارد،
درد از آسمان می بارد،
زجر مانند خون در جسم حرکت می کند،
رد پاها را که دنبال می کنم،
به خدا می رسم !
خدایی که روبروی انسان نشسته و از نکته و مهربانی می گوید،
از بام ، رودخانه ای پر از خون و مُرده می بینم !
ترس دارم ، ترسی همراه تا مرگ که بی دریغ قوی است !
آفتاب و باد و باران روزگار را پر از خرافات دروغین می کند !
خدا ، قصه ای بیش نیست !
عشق ، دردی پر از ترس !
همراهی ، خیمه گاهی ، آتشینی که رو به نابودیست !
اشک ها و خون ها جای رودخانه ها را گرفتند !
و خدایی که می جُستیم فرار کرده بود!
ایمانی دیگر نبود !
انسان پیر ، مُرد و خدا باز نیامد …
.
نوشته : آقای آخر
تصویر : 000Fesbra000


دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *