ششم اکتبر بیست بیست

ششم اکتبر بیست بیست

واقعا مسخره بود ! سه چهار روزی منتظر پیشگویی جادوگر جعلی ماندم بودم او گفته بود روز ششم در خاورمیانه اخبار بزرگ و وحشتناکی منتشر می شود که شروع کننده آن رجب اردوغان می باشد ولی هیچ خبری نشد !

ساعت پنج صبح بود که خوابیدم ، ساعت نه باید شهرداری می بودم و ساعت ده هم بیمارستان اعصاب ، ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم دو لقمه صبحانه را به زور چپاندم در حلقم که بتوانم سیگار و قهوه را هماهنگ بزنم .

وارد شهرداری شدم ، مترجم افغان آمد ، مسئول من در شهرداری هم آمد
حال و احوالم را پرسید کفتم بهتر شده ام ، از برنامه برای آینده گفت همون رویای های همیشگی را بهش گفتم با این تفاوت که او به من نمی خندید شاید هم در دلش می خندید و چیزی نمی گفت و در نهایت دلیل غیبت های پیاپی ام را در مدرسه پرسید که گفتم از شنیدن صدای عربی متنفر شده ام و آلرژی گرفته ام ،
شب قبلش ساعت ها با جگوار صحبت کرده بودیم و عقیده من هم بر این تمام شده بود که سکوت کامل بکنم و دیگر اظهار نظر و عقیده اضافی نکنم و به اعقاید مردم احترام بگذارم من هم سیر تا پیاز برای خودم نوشته بودم که دیگر تنها به دنبال تنهایی های خودم باشم ولی واقعا دست من نبود !
یعنی هر موقع که صدای عربی می شنیدم یا اینکه نام اسلام می آمد تمام تنفرم از زندگی جلوی چشمانم می آمد با اینکه خوب میدانستم دلیل این همه بدبختی اسلام نیست و شاید اصلا اسلام یک قسمت آن باشد و خود خدا قاضی هست ولی زجری که من در جامعه اسلامی و خانواده اسلامی کشیده بودم و دیده بودن برایم غیر قابل هضم بود ،
سرتان را درد نیاورم در نهایت از آنجایی که اندکی نژاد پرستی ریز در پرونده من ذکر شده بود در جاهای مختلف قرار را بر این گذاشتند که که کلاسم را مسلمان ها جدا کنند !
و او تنها یک سوال از من پرسید که چرا به اسلام آلرژی داری ، گفتم خانم من در یک کشور مسلمان بزرگ شده ام و اخبار را می خوانم می بینم زنان و دختران مملکتم زجر می کشند ، برای آزادی بر روی آنها اسید می پاشند و دلایل بسیاری دارم که اسلام دین شیطانی است و دین کاملا مردانه یا برای زنان دیوانه !
این را که گفتم مترجم افغان ناراحت شد ولی حرفی نمی توانست بزند ، چرا که احساس کرد من یا وطن فروش هستم یا مانند اکثر ایرانی ها که می گویند شما آلت جنسی را هم پرستش کنید به شما قبولی میدهند و آنها هم همان کار را دقیقا می کنند ولی من واقعا نه وطن فروش بودم و نه برای ماندن جایی خود فروشی افکار و عقیده میکردم !
ولی واقعا من یک مسیحی هستم که اکثر این مسیحی های دنیا را قبول ندارم و کلا نه فقط مسیحی ها تمام ادیان را چون وقتی واقعا در وجود آنها می روی کمتر انسانی واقعا انسان است و اکثر ادیان تنها برند سازی میکنند و تنها می خواهند پیروان خود را بیشتر و بیشتر بکنند ، مسیحی و مسلمان هم به خاطر این که جمعیت کدام بیشتر و بیشتر می شود !
سرتان را درد نیاروم من حرف زیاد میزنم حرف در فکرم زیاد است و فکر میکنم کلا باید کمتر حرف بزنم چون به مزاج اکثر انسان ها خوش نمی آید حتی گاهی خودم !
در آخر جلسه مسئول شهرداری از من پرسید چرا در اجتماع شرکت نمی کنی که گفتم به خاطر دندان هایم که صلیب سرخ دانمارک شش یا هفت تا از آنها را کشید چون که چاپلوسی آنها را نکردم ، آنها هم گفتند از آنجایی که تو در حال حاضر شهروند دانمارک محسوب می شوی و کار نمی کنی و سنت بالای سی است تمام دندان هایت را برات درست می کنیم ولی قول بده کمتر سیگار بکشی و ماریجوانا را هم که می گویی ماهی یک بار میکشی گفتم باشه و تشکر کردم و آمدم بیرون .
از شهرداری که بیرون آمدیم مترجم افغان لبخند همیشگی را بر روی چهره نداشت معمولی و محترمانه خداحافظی کردیم و رفت !
به بیمارستان رفتم آنجا هم یک ساعتی منتظر ماندم دیدم کسی دنبالم نیامد رفتم از اطلاعات پرسیدن که چرا دکترم به دنبالنم نمی آید گفتند برای تو پیامک زده ایم که دکترت امروز مریض است ، عذر خواهی مردم و گفتم سیمکارتم خراب است نوبت جدید را دستم داد و به خانه داشتم بر میگشتم که یادم افتاد باید مدرسه هم بروم که دیدم صبح قبل از اینکه از خانه بیرون بیایم ثبت کرده ام که مریض هستم و وقت بیمارستان داشتم ، البته حوصله مدرسه را هم نداشتم یعنی حوصله خودم را هم نداشتم چه برسید بخواهم بروم یک جای شلوغ بشینم و درس یاد بگیرم ،
سر راه رفتم سوپر مارکت عرب ها یک سری محصول ایرانی خریدم و مثل یک جنازه به خانه برگشتم ، خسته بودم از بی خوابی دیشب ، ولی فکر اجازه خواب به من نمی داد به مادرم زنگ زدم تا کمی آرام شوم که در نهایت تماسمان به بحث های الکی کشید و او را هم از خودم مانند همیشه دلخور کردم خسته بودم و خوابم نمیبرد ، یک آبجوی گرم در خانه داشتم تا خرخره خردم و خوابیدم و این بود ششم اکتبر 2020 من !

.
تصویر از Sad114

بدون ديگاه

ارسال یک نظر